تبليغاتX
عشق پرپر شده

با اشك چشام مينويسم واسه عزيزترينم

مي خوام بنويسم اونقدر بنويسم تا خالي شم

واسه اوني كه از حال و روزم خبر نداره

از اوني مينويسم كه بي تفاوت ازم گذشت

از اوني كه سهم من از چشاش فقط تو خواب ديدنه

حس نفرت كل وجودمو پر كرده

نسبت به همه بي تفاوتم

اي تو

من بدون تو تنهاترينم

من يه تنهام

يه تنها كه

تو نيستي  اونم نيست

دلم واست تنگ شده

روزاي با تو بودن چه زود گذشت

چه زود  تنها شدم

همه ي ارزوهامو خاك كردم

خودت رفتي اما فكرت و خيالت راحتم نمي زاره

 

به این زبونم حالیت نشد ؟؟؟                    YOU DIE FOR EVER

می خوای باور کنی که نيستي ؟؟؟

آره ...

یادته عاشق بودی ؟؟

یادته واسه خودت یه پا لیلی شده بودی ؟؟

اما مجنوون چه کرد ؟؟

آره ..

اون رفت ..

رفت و تو رو واسه ی همیشه تنها گذاشت ...

واسه ی همیشه ..

دیگه برنگشت ...

یادته ؟؟

دیگه پشت سرشو نگا نکرد ..

دلش م واسه ت نسوخت ..

فقط رفت ..

تو رو با همه ی خاطراتش تنها گذاشت ..

و تو ...

تو برای همیشه تنها موندی ..

برای همیشه ..

در متروکه ی عشق  ..

دخترک تنها ...

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 24 آذر1388ساعت 1:16 قبل از ظهر توسط سحر |
به راستي چقدرسخت است

خندان نگه داشتن لب ها در زمان گريستن قلب ها

و تظاهر به خوشحالي در اوج غمگيني


و چه دشوار و طاقت فرساست گذراندن روزهايي تنهايي وبي

ياوري


درحالي که تظاهر مي کني هيچ چيز برايت اهميت ندارد


اما چه شيرين است درخاموشي وتنهايي به حال خود گريستن

دلم گرفته به اندازه ي تمامي دلتنگي هاي دنيا دلتنگم

دلم گرفته به اندازه ي تمام تنهايي هاي عالم تنهايم

دلم شكسته به اندازه ي تمام بي كسي هاي  دنيا بي كسم

دلم شكسته به اندازه ي تمام انتظار عالم انتظار كشيده ام

اما...انتظار...انتظار...فقط انتظار...

عشقم عمرم نفسم

اي كسي كه كل زندگيمو پر كردي

تمام زندگيم به خدايي خدا تنها با وجود تو اروم ميگيره

 

((اگر روزي مي امد كه قرار بود خدا ارزوي هر كسي را بر اورده كند  تنها ارزوي من 1 بار ديدن دوباره ي تو

بود و ارزوي تو نديدن من حال نمي دانم خدا كدام را قبول مي كرد))

 

+ نوشته شده در دوشنبه 16 آذر1388ساعت 3:24 قبل از ظهر توسط سحر |

به هرجا که نگاه میکنم تو را میبینم،تصویر تو تنها چیزیست که چشمهایم باور میکند.دستان لرزانم را دراز میکنم تا صورت مهربانت را لمس کنم،اما تصویرت به یکباره محو میشود و من به یاد میاورم که تو در کنار من نیستی.
چشمانم را آرام میبندم،صدایت در گوشم میپیچد.،طنین خنده هایت همه جا را پر میکند.بی اختیار لبخند میزنم،ولی صدایت دورو دورتر میشود و من به یاد میاورم که باز هم تو نیستی و این فقط خیال توست که مرا دنبال میکند.و چه شیرین است رؤیایی که رنگ از وجود تو میگیرد.دلم میخواهد با تو کنار ساحل بنشینم،سرم را روی شانه هایت بگذارم و امواج آبی کف آلود را نگاه کنم و به آواز امواج گوش بسپارم.دلم برای آرامش نیلگون امواج تنگ شده است.دلم برای چشمهای  تو تنگ شده است.برای امواج بی مهابای نگاهت که بر دلم میتازد و قلبم را از گرمای عشقت لبریز میکند.
دیشب برایت از آسمان یک سبد ستاره چیده ام،یک سبد نور، تا شبهایت بدون ستاره نماند.مگر نمیدانی قحطی آمده است؟قحطی خورشیدو ماه و ستاره.
گفتم برایت یک سبد بچینم،نکند آسمانت بی ستاره بماند.آخر اگر شبی خوابت نبرد،لا اقل ستاره ای باشد که بشماریش و آرام آرام چشمانت از خواب سنگین شود.
دلم هوایت را کرده است.میبینی! دوباره بیقرار شده ام.گیج شده ام.تو این حرفهای آشفته را به دل دیوانه ام ببخش.
دوستت دارم نازنینم.دوباره این دل دیوانه برای دیدن تو دلتنگ شده است...

 

 هنوز جای قدمات روی دلم مونده ....

جای نگاهت ...توی چشمام ....

عزیزدل...چقدر دلم تنگم ....

برای بعضی ها هیچ نوشته ای نمیتونه درمون باشه ....

هیچ قلمی  نمیتونه ان همه دلتنگی رو بنویسه فقط اینکه...

چه زود گذشت ...

چقدر این فاصله  ها من رو عاشق تر  میکنه...

چقدر این فاصله هارو دوست دارم.....

همه حرف های کنایه امیز رو با خون دل میخرم ....

فقط به خاطر اینکه جای نگاهت  توی چشمام ...

راستی چی باید بگم.؟؟؟

گاهی سکوت طولانی هم نه ...حتی یه سکوت کوتاه..

بهتر از هزار و یک حرف نگفته هست ولی تو این مورد

نه....

سکوت...

قبل از فریاد...

قبل ازنگاه ....

قبل از صدا ...

ولی

حس می کنم دیگه دوسم نداری

حس می کنم دیگه زیادیه وجودم

اما با این حال با تمام وجود دوستت دارم

 

+ نوشته شده در دوشنبه 9 آذر1388ساعت 1:39 قبل از ظهر توسط سحر |

 

روزهاي خوب باهم بودنمان گذشت ...


روزهايي که با چند خاطره تلخ و شيرين به سر رسيد و


تنها يادگار از آن روزها يک قلب شکسته برجا ماند.


روزهاي شيرين عاشقي گذشت و امروز من تنهاي تنهايم ، گذشت


و اينک دلم هواي تو را کرده است...


دلم تنگ است براي آن لحظه هاي شيرين با هم بودنمان !


کاش دوباره آن روزهاي شيرين عاشقي مان تکرار مي شد ، کاش دوباره


مي توانستم آن صدايي که شب و روز به من آرامش ميداد را بشنوم...


دلم براي آن خنده هاي قشنگت تنگ شده است عزيزم...


تو رفتي و تنها چند خاطره که هيچگاه نمي توانم فراموش کنم بر جا گذاشتي...


خاطره هايي که ياد آن اين دل عاشقم را مي سوزاند....


 

 

نگاهم را نمیخوانی...

 زبانم را نمیفهمی...

 نمیدانی هنوز هم، هر لحظه، هر دم، دلم شور تو را دارد!

 نمیبینی که در قلب سیاهم هنوز هم عشق تو را دارم!

 میدانم که نمیبینی، نمیدانی، نمیفهمی، نمیخوانی...

                                                                      که چقدر دوستت دارم

 

 


+ نوشته شده در پنجشنبه 28 آبان1388ساعت 5:9 بعد از ظهر توسط سحر |

روزهاست كه در كوچه باغ ذهنم به دنبال تو مي گردم حرفهايت را به يادمي اورم گر چه مي دانم براي هميشه رفته اي خاطراتم تو را به من نشان داد تو هماني كه چشمهايم را خيس باران كردي و رفتي هماني كه اشك هايم را ضمير نگاهم كردي هماني كه در شب تنهايي مرا رها كردي هماني كه امروز خاموشي هماني كه از نامت تا خاطراتت ارام بر دلم نگذاشتي به من بگو با نبودن تو چه كنم ؟

تو كه مي داني اين شهر شلوغ بازار نامردي شده چرا رفتي تا گم تر شوم

چرا فرصت ندادي تا خودم را باور كنم؟

تو نمي دانستي كه براي من پلي بودي بين امروز و فردا ؟

چگونه خود را به فردا برسانم وقتي كه پلي نيست ؟

وقتي به تو تمنا مي كنم چگونه خودت را راضي مي كني از ان دستهايي كه عاجزانه تو را مي طلبند تو چشم بر ان ها ببيندي ؟

لااقل به خاطر شب هايي كه اشك هايم از تو حكايت مي كنند سكوت شب هايم را بشكن سكوت نكن كه خاطراتت مرا گم مي كند مي دانم كه تو بي گناهي . بدان كه عاشق رنگ بي رنگي تو ام . خودت را

به من بنما , تو كه مي داني اين دنيا چقدر نقاش دارد دلت به حال من رنگ زده نميسوزد؟

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 20 آبان1388ساعت 5:46 بعد از ظهر توسط سحر |

سلام خوبين

از خدا مي خوام هيچ وقت هيچ وقت دل خور و دل شكسته نشين

هيچ وقت مثل من نشين

كسي كه تمام اميدم بود دلمو شكوند و يه باره رفت نمي دونم كجا

آخه كجا؟؟؟؟؟

چرا رفت؟؟؟؟

هنوز هم برام جاي سواله كه چرا رفت

بعد اون ديگه هيچ وقت واقعي شاد نشدم

بعد اون تمام آرزوهام نابود شدن

راستي اون برام  يه چيز گذاشت كه هيچ وقت نابود نميشن اونم خاطرس  خاطرات خوش با هم بودنمونه

كه بدون اون روز و شب برام نزاشتن

چرا این خاطره ها راحتم نمی زارن

چه روزايي كه فقط با خيال اون سر ميشن

چه شبایي كه با گريه به صبح ميرسن

خاطراتي  كه ته دلم مونده  و بيرون نمي ره

انگار خودمو گم كردم

ديگه از خودمم خستم خسته

ما هر دومون مث هم بوديم حالامن تنها    اما اون...

آره اون بود يه وقتي بهم مي گفت هيچ وقت تنهام نمي زاره و هميشه دوسم داره

پس كو آخه كو اون همه محبت كجاست

ديگه خسته شدم

با اينكه مي دونم حتي يه لحظه هم يادم نيست هيچ وقت از فكرم بيرون نمي ره

مگه من چي كار كردم كه فراموشم كرد

مگه من چي كار كردم كه ازم متنفره

مگه من چي كار كردم كه اينقدر اذيتم مي كنه

جز اينكه دوسش داشتم

چرا اشكام تموم نميشن

اصلا چرا اون روز لعنتي اومد تو زندگيم

چرا من با اون اشنا شدم كه الان بايد اينجوري عذاب بكشم

 چرا بهم اين قدر محبت كرد که یه دفعه منو از محبتاش خالی کنه 

 سخته خيلي برام سخته

من  كسيو كه تمام اميد و آرزوم بود از دست دادم

مي دونم كه اون مي دونه كه من دوسش دارم

با اینکه می دونست بازم رفت

اگه مي خواست بره چرا اومد

اگه مي خواست يه روزي ولم كنه چرا بهم ميگفت كه تنهام نمي زاره

آخه چرا

شايد سهم من اين باشه كه فقط  اونو تو دلم داشته باشم

اون مال منه تا ابد اما تو دلم

اشک من که داری میباری  بهش بگو بهش بگو چقدر واسم عزيزه

بهش بگو بدون اون بودن واسم چقدر سخته

بهش بگو فكرشم نمي كردم بره بهش بگو فكرشو نمي كردم تنهام بزاره

من هنوزم دوسش دارم تا اخر عمرم

 

+ نوشته شده در جمعه 8 آبان1388ساعت 11:3 بعد از ظهر توسط سحر |

چه سخت بود آن هنگام که باختم ... باختم خود را در نگاه تو

 با همه شکستنم ....درنگاه تو... با تو من چه کرده بودم ...  

 ... با تو چه کرده بودم که چنین مرا شکستی .... نیستم...

گاه گاهی با خود می گویم از چشم توست این همه نامهربانی ها

 !!! باور نمی کنم ...  نه  نه من باور نمی کنم

 امدم امدنم چه غريبانه بود ... چه زود شكستم و تنها شدم  ...

  من باختم اما هنوز هم در انتظار ايستاده ام... 

  انتظار تو ماندن برايم ارزشي دارد ... كه از گفتن خارج است.

   من باختم اما منتطر مي مانم

   فقط.... فقط من را از صفحه ی دلت پاک نکن چون بی تو

       هرگز نمی توانم ادامه دهم

 

 

ای که بی تو خودمو تک و تنها میبینم

هرجا که پا میذارم تو رو اونجا میبینم

یادمه چشمای تو

یاد تو هر جا که هستم با منه !

داره عمر منو آتیش میزنه !

 

+ نوشته شده در جمعه 24 مهر1388ساعت 8:34 قبل از ظهر توسط سحر |

به آسمان بگوييد
ديگرنبارد
اشکهای من همه عالم را سيراب می کند
به زمين بگوييد
ديگر نلرزد
که دلم به اندازه ويرانی تمام دنيا لرزيده است
به عقربه ها بگوييد
ديگر به دنبال هم ندوند
که من به اندازه تمام ثانيه ها لحظه ها را شمرده ام
شمرده ام تا . . .

باز هم دلتنگي ، باز هم گريه هاي شبانه ام
يه عاشق غمگين ، در حسرت شبهاي بي ستاره ام
سخت دلتنگم ، سخت بيقرار و بي تابم
...
كجاست شانه هاي گرم و مهربانت ، تا گريه كنم ؟

كجاست آن لبخندهاي عاشقانه ات تا باز هم ديوانه شوم ؟
چرا ديگر درد دلي براي گفتن نداري ؟
چرا اشكهايت را از من پنهان مي كني و حرفي براي گفتن نداري ؟
چرا قلب عاشقم را در انتظار چشمانت مي سوزاني ؟
آنقدر دلتنگ چشمانت هستم كه نمي توانم در هيچ چشم ديگري نگاه كنم
آنقدر بيقرارم كه هيچ اتفاقي ، دل غمگينم را شاد نمي كند
براي گريستن ، شانه هايت را كم دارم
شانه هايي كه بارها و بارها در خواب و خيال ، تكيه گاه دل عاشقم بود
براي عاشقي ، نگاههاي زيبايت را كم دارم
نگاههايي كه تنها دليل زندگي و عشقم شد
چرا ديگر براي غصه ها ، اشكها و دلتنگي هايم جوابي نداري ؟
شب دراز است و من هنوز هم در انتظار نسيم صبح سپيد مانده ام
اي دل ديوانه ي من ! با غمهايت بساز و با اشكهايت بسوز ، اما دم نزن

اي دل عاشق و بيقرار من ! صبر كن شايد نسيم ، خبري از عشق برايت بياورد
اي دل بساز ! شايد قاصدك خبري از يار آورد
صبر مي كنم و عاشق مي مانم كه خوشبختي از آن عاشقان است.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 16 مهر1388ساعت 12:57 بعد از ظهر توسط سحر |

امروز  همه چيز روبه راه است!!!

همه چيز آرام ... آرام ...است باورت ميشه؟

ديگر ياد گرفته ام شبها بخوابم "با ياد تو"

تو نگرانم نشو!

همه چيز را ياد گرفته ام!

ياد گرفته ام چگونه  با تو باشم بي آنكه تو باشي!

ياد گرفته ام ... نفس بكشم بدون تو ... و به ياد تو

ياد گرفته ام  چگونه نبودنت را با روياي با تو بودن ...

و جاي خالي ات رو با خاطرات با تو بودن پر كنم!

تو نگرانم نشو!

همه چيز را ياد گرفته ام!

راه رفتن در دنياي بدون تو رو ياد گرفته ام

ياد گرفتم كه چطور بي صدا گريه كنم

یاد گرفته ام چطور صدای هق هق گریه ام با بالشتم بی صدا کنم

و مهم تر از همه ياد گرفتم كه به يادت زنده باشم و زندگي كنم

اما هنوز يك چيز هست كه ياد نگرفته ام...

كه چگونه...!!!براي هميشه خاطراتت را از صفحه دلم پاك كنم...

و نميخوام هيچ وقت ياد بگيرم

تو نگرانم نشو!!

"فراموش كردنت "را هيچ وقت ياد نخواهم گرفت.

+ نوشته شده در دوشنبه 6 مهر1388ساعت 3:24 بعد از ظهر توسط سحر |

دلتنگم ...دلتنگ تو...دلتنگ من...دلتنگ لبخندهایمان!

دلتنگ همه چیزهایی که از آن ِ من و تو بود...!حیف که بود...!

دلتنگ صدایی هستم که هربار مرا به نام صدا می زد و چشم هایی که هر بار خیره به  من می ماند.

دلتنگ دست هایی هستم که نوازشگرم بود وشانه هایی که تکیه گاه دلتنگیم...!

دلتنگم...دلتنگ ِتو...!

اما امروز نه دستی هست که نوازشم کند و نه شانه ای که تکیه گاهی باشد برای دلتنگیَم...!

امروز نه دستانت را دارم ،نه نگاهت را،نه شانه هایت را ...!

امروز عجیب دلتنگم و تو نیستی...

امروز می خواهمت و تو نیستی...

امروز چشم هایم تو را می خواهد،لب هایم نام تو را فریاد می زند،و دستانم عجیب دلتنگ لمس ِ دست های گرم توست...

دلتنگم ...دلتنگ ِ همه ی روزهایی که تو را داشتم...!دلتنگ ِ همه ی روز هایی که تو مرا داشتی...!

امروز اما عجیب دلتنگتم و تو نیستی...

امروز تو دلتنگ ِ کیستی...؟چشم هایت به کدامین سوست...؟

کدام دست دستانت را می فشارد؟کدام قلب خانه ی توست...؟

امروز شانه هایت پناه ِ کدامین دل ِ دلتنگ است...!؟!!!؟!

+ نوشته شده در سه شنبه 31 شهریور1388ساعت 10:34 قبل از ظهر توسط سحر |
گم کرده ای دارم دراین دنیا

 

کجا رفته نمی دانم ...

 

به دیدارش منتظرهستم

 

که شاید روزی بازآید .

 

چه شبهایی سحرکردم

 

به امیدی که می آید ...

 

مرا از این انتظارکور

 

ازاین مقصود بی مقصد

 

که می دانم خود دلیلش چیست می راند ...

 

به این امید که می آید ...

 

به هر خط فریب آرزویی ، دل بستم

 

به هرراهی که می گفتی تو من

 

چشم نظربستم .

 

ولی افسوس رفت و گذشت از من

 

همچو ابری سایه وار ازمن

 

نه دستش را تکان می داد

 

نه لبخندی به من می زد ...!

من دیگرباور کرده ام  ان  رفته  من ماندم و من و انتظار

 

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 24 شهریور1388ساعت 0:46 قبل از ظهر توسط سحر |

می خواهم برایت بنویسم اما مانده ام که از چه چیزی و از چه کسی بنویسم؟

از تو که بی رحمانه مرا تنها گذاشتی یا از خودم که چون تک درختی در کویر خشک هستم

از تو بنویسم که قلبت از سنگ بود یا از خودم که شیشه ای بی حفاظ بودم از چه بنویسم؟

از دلم که شکستی یا از نگاه غریبه ات که با نگاهم اشنا شد ؟

ابتدا رام شد اشنا شد و سپس رشته مهر گسست و رفت و ناپیدا شد

از چه بنویسم؟

از قلبی که مرا نخواست یا قلبی که فقط تو را می خواست؟

شاید هم در دادگاه عشق محاکمه بشویم دادستان تو را مقصر نداند و بر زود باوری قلب منکه تو را بی ریا و مهربان انگاشت اتهام بزند

شاید از اینکه زود دلبسته شدم و از همه ی وابستگی ها بریدم تا تو را دوست داشته باشم

به نوعی گناهکاری شناخته شدم.

نه!نه!شاید هم گناه را به گردن چشمان تو بگذارند که هیچ وقت مرا ندید

یا ندیده گرفت چون از انتخابش پشیمان شده بود عشقم را حلال کردم تا جان تو را ازاد کنم

که شاید دوری موجب دوستی بیشترمان بشود و تو معنای دوست داشتن را درک کنی

اما هیهات ... که تو ان را در قلبت حس نکردی و معنایش را ندانستی...

از من بریدی و از این اشیان پریدی...

 

((ای کاش هیچ گاه نگاهمان با هم اشنا نشده بود...

ای کاش هرگز ندیده بودمت و دل به تو دلشکن نمی بستم

ای کاش از همان ابتدا بی وفایی و ریاکاری تو را باور داشتم انتظار باز امدنت بهانه ای برای های های گریه های شبونه ام شد و علتی برای چشم به راه دوختن و از اتش غم سوختن و دیده به درد دوختم))

اما امشب می نویسم تا تو بدانی که دیگر با یاداوری اولین دیدارمون چشمانم پر از اشک نمیشود چون بی رحمی ان قلب سنگین را باور دارم

امشب دیگر اجازه نخوام داد که قدم به حریم خواب ها و رویاهایم بگذاری

چون این بار(من) اینطور خواسته ام هر چند که علت رفتن تو را نمی دانم

و علت پا گذاشتن روی تمام حرفایت را...

باور کن....

که دیگر باور نخواهم کرد عشق را...دیگر باور نمیکنم محبت را...

و اگر باز گردی به تو نیز ثابت خواهم کرد ...

 

+ نوشته شده در دوشنبه 16 شهریور1388ساعت 10:55 بعد از ظهر توسط سحر |

برای تو می نویسم ....

برای تويی كه تنهايی هايم پر از ياد توست...

برای تويی كه قلبم منزلگه عـــشـــق توست...

برای تويی كه احساسم از آن وجود نازنين توست...

برای تويی كه تمام هستی ام در عشق تو غرق شد...

برای تويی كه چشمانم هميشه به راه تو دوخته است...

برای تويی كه مرا مجذوب قلب ناز و احساس پاك خود كردی...

برای تويی كه وجودم را محو وجود نازنين خود كردی...

برای تويی كه هر لحظه دوری ات برایم مثل یک قرن است ...

برای تويی كه سـكوتـت سخت ترين شكنجه من است....

برای تويی كه قلبت پـاك است...

برای تويی كه در عشق ، قـلبت چه بی باك است...

برای تويی كه عـشقت معنای بودنم است...

برای تويی كه عـشقت معنای بودنم است...

برای تويی كه غمهایت معنای سوختنم است...

برای تویی که آرزوهایت آرزویم است...

+ نوشته شده در جمعه 13 شهریور1388ساعت 2:29 بعد از ظهر توسط سحر |
من از روز بعد از رفتن تو توی ظلمت تازه ی خودم غرق شدم و منتظر صبحم! نفس هام رو سینه پس می زنه .... بارون فاجعه داره می باره روی سرم ..........  , تو رو نمیبخشم ..... هیچ وقت نمی بخشمت ... روز بعد از رفتن تو ... روز بعد از رفتن تو ... روز بعد از رفتن تو .... من حالم اصلا خوب نیست .... دلم می خواد بزنم تمام این دکمه ها رو بشکونم  .... از تو ولی توی این لحظه ها فقط یک دستمال سفید برام مونده  من چقدر متنفرم از تصور همه ی لحظه های اون روزا ..... این ثانیه ها دارن دیوونم می کنن .... خیال نگاه هایی که از چشم هام گذشتن .....این همه دروغایی که می گفتی  ... یک دنیا یادگاری ما ... متنفرم از همه ی لحظه هایی که دست از سرم بر نمی دارن ..... حالم بهم می خوره از همه ی اون دیوونگی ها .... دلم جاده می خواد .... جاده ی بدون تو ... جاده ی بدون خیال تو ... بدون یاد تو ... بدون عطر تو .....بدون اشک .......  روز بعد از رفتن تو آینه جا خورد تا من رو دید ....... آینه از حال تو پرسید ..... حال تو! یک دنیا دوره از حال من ... یک کهکشون فاصله داره با حال من .... یک زندگی فرق داره با لحظه های من ... و من حتی نمی خوام از حالت بدونم ... برو سایه ... برو شبح .... برو .... دست از سرم بردار .... دنبالم نیا .... بذار برای خودم زندگی کنم .... از بارون متنفرم خاطراتتو برام زنده می کنه ... بذار مثل همون روز ها تنها باشم ... تنهای تنها ..... بذار خیس بشم توی اشک هام .... روز بعد از رفتن تو ظلمت تازه ورق خورد ...... به خدا خسته شدم! بذار برای خودم باشم! دست از سرم بردار .....

 

+ نوشته شده در یکشنبه 8 شهریور1388ساعت 1:54 بعد از ظهر توسط سحر |
در مطب دکتر به شدت بصدا در آمد .

دکتر گفت : در را شکستی ! بیا تو .

در باز شد و دختر کوچولوی نه ساله ای که خیلی پریشان بود به طرف دکتر دوید : آقای دکتر ! مادرم !

و در حالی که نفس نفس میزد ادامه داد : التماس میکنم با من بیایید مادرم خیلی مریض است .

دکتر گفت : باید مادرت را اینجا بیاوری من برای ویزیت به خانه کسی نمی روم .

 دختر گفت ولی دکتر من نمی توانم اگر شما نیایید او میمیرد و اشک از چشمانش سرازیر شد .

 دل دکتر به رحم آمد و تصمیم گرفت همراه او برود .

دختر دکتر را به طرف خانه راهنمایی کرد جایی که مادر بیمارش در رختخواب افتاده بود .

دکتر شروع کرد به معاینه و توانست با آمپول و قرص تب او را پایین بیاورد و نجاتش دهد.

 او تمام طول شب را بر بالین زن ماند تا علائم بهبود در او دیده شود .

 زن به سختی چشمانش را باز کرد و از دکتر بخاطر کاری که کرده بود تشکر کرد .

 دکتر به او گفت : باید از دخترت تشکر کنی . اگر او نبود حتما" میمردی !
مادر با تعجب گفت : ولی دکتر دختر من سه سال است که از دنیا رفته !

و به عکس بالای تختش اشاره کرد .

 پاهای دکتر از دیدن عکس روی دیوار سست شد .

این همان دختر بود ! فرشته ای کوچک و زیبا

+ نوشته شده در سه شنبه 3 شهریور1388ساعت 7:13 بعد از ظهر توسط سحر |

 

 

 

کسی را دوست دارم که مدت هاست از پیشم رفته

اما من باور نکردم

در ته مانده های ذهنم کسی را پنهان کردم

که هیچ گاه دوستم نداشت

هیچ وقت لبخندی واقعی ٬حتی قطره ای اشک

یا شاید لحظه ای انتظار برایم نداشت

برای چه هنوز دوستش دارم نمی دانم !!!!

ولی هنوز هم در تک تک قطره های باران

خاطرات روزهای بودنش را می بینم

+ نوشته شده در پنجشنبه 29 مرداد1388ساعت 11:17 بعد از ظهر توسط سحر |

چشمای منتظر به پیچ جاده

 
دلهره های دل پاک و ساده

 
پنجره ی باز و غروب پاییز


نم نم بارون تو خیابون خیس


یاد تو هر تنگ غروب تو قلب من میکوبه


سهم من از با تو بودن غم تلخ غروبه...


غروب همیشه واسه من نشونی از تو بوده


برام یه یادگاریه جز اون چیزی نمونده...


تو ذهن کوچه های آشنایی پرشده از پاییز تن طلایی


تو نیستی و وجودم و گرفته شاخه ی خشک پیچک تنهایی!


......................................................................................................................

 

 

+ نوشته شده در جمعه 23 مرداد1388ساعت 9:13 بعد از ظهر توسط سحر |
      
من از يك شكست عاشقانه مي آيم ،

بگذار همه براي اين اعتراف تلخ سرزنشم كنند

شكست نه براي پنهان كردن است نه بهانه پنهان شدن ...

مي گويند از صبح بنويس ، از آفتاب ...

من چگونه از خورشيد بنويسم ؟!؟

وقتي تمام وقت ، باران ، پنجره چشمانم را
شسته است ...

همه دلشان خوشبختي مي خواهد ؛


اما من گمان مي كنم ،

اين خيلي خوب است كه نمي توانم اداي

 آدم هاي خوشبخت را در بياورم .

 
+ نوشته شده در یکشنبه 18 مرداد1388ساعت 10:1 بعد از ظهر توسط سحر |

 

می دونی رفتن تو ، توی تقدیر منه ، گریه های بی صدا ، سهم فردای منه ، می دونی اشکای من ،

 مث بارون می بارن ، آخه تو که نباشی ، دیگه مانع ندارن

قسم نمی خورم ولی خیلی دلم گرفته ، پشت تموم شیشه ها بارون غم گرفته

یه روز تو بودی و هنوزم مثل اینه که چشام ، غیر تو هیشکیو ندید

تو بودی که حرف منو با گریه شنیدی ، میگفتی که:گریه نکن ابرکه نم گرفته

بارون همیشه اینجوری ساکت و سرده اما.......

وقتی تو نیستی روزامم مثل شبم گرفته ، بازم عهدی که با پنجره ی تو بستم

یادت به یادم میمونه              خیلی دلم گرفته 

+ نوشته شده در جمعه 16 مرداد1388ساعت 4:1 بعد از ظهر توسط سحر |

امشب دلم سبک شده دیگه..... نه اشکی دارم نه دلخوری.....

" دیشب با خدا درد دل کردم"

دیشب یاد این افتادم که هرچی دارم رو خدا بهم داده...

هرچی ندارم رو هم خدا یه روز بهم داده بود و اگه حالا ازم پسشون

 گرفته که من نباید گریه کنم...

مگه نه؟؟؟؟

عزیزم...گلم:

"عشق تو یه امانت بود"

امانتی که خدا بهم داده بود...منم اون امانت رو دیشب به خدا پس دادم!!

اونم با اضافه کردن عشق خودم بهش...!!

دلتنگم خیلی...

+ نوشته شده در سه شنبه 13 مرداد1388ساعت 11:27 قبل از ظهر توسط سحر |

می دونی!می دونی خیلی عذابه وقتی عشقتو می بینی وقتی باهاش حرف میزنی ولی نمی تونی حرف دلتو بهش بگی!خیلی سخته وقتی می شینه رو به روت با یکی دیکه گرم می گیره

بعد هم ازت می پرسه که چرا ناراحتی؟!خیلی سخته بهش دروغ بگی دوست داری داد بزنی بگی آخه بی رحم من دوست دارم چرا نمی فهمی!ولی باز هم هیچی نمی گی.مجبوری همش الکی بخندی تا هیچ کس نفهمه عاشقی!

 وقتی حالت بده وقتی همه می گن باید بری دکتر اون بفهمه که تو فقط وقتی پیشت باشه حالت خوب میشه!وقتی که دوست داری گرمی دستاشو حس کنی .دوست داری وقتی داری تظاهر می کنی که خیلی خوبی اون بفهمه که تو وجودت یه طوفانه.

دوست داری که بفهمه دوسش داری.خیلی عذابه

اون خیلی بی رحم بود و من خیلی ساده این بود گناه من که عاشق شدم

+ نوشته شده در سه شنبه 6 مرداد1388ساعت 0:35 قبل از ظهر توسط سحر |
 چرا گذاشتی رفتی دل من
چرا منو تنها گذاشتی دل من

تو که میدونستی نفسم به تو بنده
تو که میدونستی دل من پر درده

من همونم که میگفتی عاشقمی
من همونم که میگفتی مال منی

تو همون بودی که میگفتی همه چیتم
تو همون بودی که میگفتی زندگیتم

کجا رفت همه اون مهر و صفا
کجا رفت همه اون عشق و وفا

مگه تو نگفتی فرهاده منی
مگه تو نگفتی مجنونه منی

کی بود که میگفت میمیرم برات
کی بود که میگفت من میشم فدات

چه زود تموم شد اون رویاهای قشنگ
چه زود تموم شد اون حرفهای قشنگ

نگفتی چی شد که از یادت رفتم
نگفتی چی شد که از دلت رفتم

تو که راضی به دیدنه اشکام نبودی
تو که راضی به دیدنه دردام نبودی

آخه مگه من کم بودم برات
آخه مگه من بد بودم برات

تو چی میخواستی که نکردم برات
تو چی میخواستی که نشدم برات

فکر میکنم تنهاییم دل تورو زده
فکر میکنم سادگیم دل تورو زده

میدونم زیادی خوب بودم برات
میدونم زیادی مفت بودم برات

چه شبهائی با یادت روزامو سر کردم
چه روزهائی به خاطرت شبامو سر کردم

چطور نفهمیدم دروغ میگی با من
چطور نفهمیدم بازی کردی با من

اصلا چی شد که عاشقت شدم
بگو چی شد که من خامت شدم

آره من خیلی ساده واست بودم
آره من خیلی صادق واست بودم

اما تو خیلی رنگ عوض کردی برام
اما تو خیلی نقش بازی کردی برام

حالا با این همه غم و غصه چیکار کنم
حالا با این دله پاره پاره چیکار کنم

چطور به دلم بگم دروغ بودی برام
چطور به دلم بگم ریا بودی برام

دل من تجربه شد تا که دیگه عاشق نشی
حداقل دیگه تو عاشق هر نالایق نشی

+ نوشته شده در دوشنبه 5 مرداد1388ساعت 2:2 بعد از ظهر توسط سحر |
شرمنده ام و محتاج تو
خدايا صدايم را مي شنوي ؟ كمكم كن .
خدايا مي دانم كه هر وقت گرفتارم ، سراغ تو را مي گيرم و در خانه تو را می طلبم.
خدايا مي دانم كه هر وقت محتاج توام ، دست هايم را به سويت دراز مي كنم .
اما به زمين و آسمانت و به هر چه ستاره در لباس مخملي شب گلدوزي شده قسم كه تو را خيلي دوست دارم .
مي دانم ، مي دانم هميشه غم هايم سهم تو بوده و هميشه قطره قطره باران چشمم را برايت هديه آوردم .
مي دانم امروز با چه رويي سراغ تو آمده ام.
شرمنده ام ، شرمنده ام ولي باز هم محتاج توام.
نمي دانم، نمي دانم...
اما مي دانم كه تو آنقدر بزرگي كه هيچ وقت دست رد به سينه من من نخواهي زد.
خدايا كمكم كن ، كمكم كن.


 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1 مرداد1388ساعت 8:56 بعد از ظهر توسط سحر |

امشب غصه ها به من رو کرده میخوام تا صبح ببارم ای کاش بفهمی چقدر دلتنگم...

+ نوشته شده در سه شنبه 30 تیر1388ساعت 10:53 بعد از ظهر توسط سحر |

تو به من خندیدی و نمیدانستی ٬من به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیده ام

باغبان از پی من تند دوید٬ سیب را دست تو دید غضب آلوده به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک٬ و تو رفتی و هنوز

سالهاست که در گوش من آرام آرام٬ خش خش گام های تو تکرار کنان

میدهد آزارم ومن اندیشه کنان غرق این پندارم که چرا ؟

خانه ی کوچه ی ما سیب نداشت.

 


+ نوشته شده در چهارشنبه 24 تیر1388ساعت 7:0 بعد از ظهر توسط سحر |

بزن بارون که دلگیرم دارم این گوشه میمیرم

بزن بارون که داگیرم دیگه آروم نمیگیرم

حالا که خسته و تنهام حالا که اون دیگه رفته

میفهمم تازه این درد رو چقدر تنها شدن سخته

بزن بارون که عشق اون هنوزم توی نفسهامه

دلیل عشق پاک من بلوره سرد اشکامه

ببار شاید که برگرده تو قلبی که پر از درده

ببین از وقتی اون رفته چقدر دستای من سرده

ببار شاید که برگرده تو قلبی که پر از درده

ببین از وقتی اون رفته چقدر دستای من سرده

بزن بارووون بزن باروون

بزن بارووون بزن باروون

ببار شاید که برگرده تو قلبی که پر از درده

ببین او وقتی اون رفته چقدر دستای من سرده

+ نوشته شده در پنجشنبه 18 تیر1388ساعت 0:18 قبل از ظهر توسط سحر |

اولين كسي كه عاشقش ميشي دلتو ميشكونه و ميره . دومين كسي رو كه مياي دوست داشته باشي و از تجربه قبلي استفاده كني دلتو بدتر ميشكنه و ميزاره ميره . بعدش ديگه هيچ چيز واست مهم نيست و از اين به بعد ميشي اون آدمي كه هيچ وقت نبودي . ديگه دوست دارم واست رنگي نداره .. و اگه يه آدم خوب باهات دوست بشه تو دلشو ميشكوني كه انتقام خودتو ازش بگيري و اون ميره با يكي ديگه ...... اينطوريه كه دل همه آدما ميشکنه

+ نوشته شده در چهارشنبه 10 تیر1388ساعت 8:35 قبل از ظهر توسط سحر |
دفتر عشـــق كه بسته شـد
ديـدم منــم تــموم شــــــــــــــــــدم
خونـم حـلال ولـي بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدون
به پايه تو حــروم شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
اونيكه عاشـق شده بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود
بد جوري تو كارتو مونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
براي فاتحه بهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
حالا بايد فاتحه خونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
تــــموم وســـعت دلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو
بـه نـام تـو سنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد زدم
غــرور لعنتي ميگفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
بازي عشـــــقو بلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
از تــــو گــــله نميكنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
از دســـت قــــلبم شاكيــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
چــرا گذشتـــم از خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودم
چــــــــراغ ره تـاريكــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــيم
دوسـت ندارم چشماي مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن
فردا بـه آفتاب وا بشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه
چه خوب ميشه تصميم تــــــــــــــــــــــــــــــــو
آخـر مـاجرا بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشه
دسـت و دلت نلــــــــــــــــــــــــرزه
بزن تير خــــــــــــــــــلاص رو
ازاون كه عاشقــــت بود
بشنواين التماسرو

 

 

نظر یادتون نره ها

+ نوشته شده در دوشنبه 8 تیر1388ساعت 11:59 بعد از ظهر توسط سحر |
در فکر توام                                                       ای بهترین رویاها

+ نوشته شده در یکشنبه 7 تیر1388ساعت 11:14 بعد از ظهر توسط سحر |
شبهایم 

    تنها و پی در پی در گذرند

          و من هنوز

               از خاطره لحظه هایی که تو را با خود داشت

                                                                   چراغانم... !

+ نوشته شده در جمعه 5 تیر1388ساعت 12:4 بعد از ظهر توسط سحر |

كدهای جاوا وبلاگ

قالب وبلاگ