سلام خوبين
از خدا مي خوام هيچ وقت هيچ وقت دل خور و دل شكسته نشين
هيچ وقت مثل من نشين
كسي كه تمام اميدم بود دلمو شكوند و يه باره رفت نمي دونم كجا
آخه كجا؟؟؟؟؟
چرا رفت؟؟؟؟
هنوز هم برام جاي سواله كه چرا رفت
بعد اون ديگه هيچ وقت واقعي شاد نشدم
بعد اون تمام آرزوهام نابود شدن
راستي اون برام يه چيز گذاشت كه هيچ وقت نابود نميشن اونم خاطرس خاطرات خوش با هم بودنمونه
كه بدون اون روز و شب برام نزاشتن
چرا این خاطره ها راحتم نمی زارن
چه روزايي كه فقط با خيال اون سر ميشن
چه شبایي كه با گريه به صبح ميرسن
خاطراتي كه ته دلم مونده و بيرون نمي ره
انگار خودمو گم كردم
ديگه از خودمم خستم خسته
ما هر دومون مث هم بوديم حالامن تنها اما اون...
آره اون بود يه وقتي بهم مي گفت هيچ وقت تنهام نمي زاره و هميشه دوسم داره
پس كو آخه كو اون همه محبت كجاست
ديگه خسته شدم
با اينكه مي دونم حتي يه لحظه هم يادم نيست هيچ وقت از فكرم بيرون نمي ره
مگه من چي كار كردم كه فراموشم كرد
مگه من چي كار كردم كه ازم متنفره
مگه من چي كار كردم كه اينقدر اذيتم مي كنه
جز اينكه دوسش داشتم
چرا اشكام تموم نميشن
اصلا چرا اون روز لعنتي اومد تو زندگيم
چرا من با اون اشنا شدم كه الان بايد اينجوري عذاب بكشم
چرا بهم اين قدر محبت كرد که یه دفعه منو از محبتاش خالی کنه
سخته خيلي برام سخته
من كسيو كه تمام اميد و آرزوم بود از دست دادم
مي دونم كه اون مي دونه كه من دوسش دارم
با اینکه می دونست بازم رفت
اگه مي خواست بره چرا اومد
اگه مي خواست يه روزي ولم كنه چرا بهم ميگفت كه تنهام نمي زاره
آخه چرا
شايد سهم من اين باشه كه فقط اونو تو دلم داشته باشم
اون مال منه تا ابد اما تو دلم
اشک من که داری میباری بهش بگو بهش بگو چقدر واسم عزيزه
بهش بگو بدون اون بودن واسم چقدر سخته
بهش بگو فكرشم نمي كردم بره بهش بگو فكرشو نمي كردم تنهام بزاره
من هنوزم دوسش دارم تا اخر عمرم

چه سخت بود آن هنگام که باختم ... باختم خود را در نگاه تو ...
با همه شکستنم ....درنگاه تو... با تو من چه کرده بودم ...
... با تو چه کرده بودم که چنین مرا شکستی .... نیستم...
گاه گاهی با خود می گویم از چشم توست این همه نامهربانی ها
!!! باور نمی کنم ... نه نه من باور نمی کنم
امدم امدنم چه غريبانه بود ... چه زود شكستم و تنها شدم ...
من باختم اما هنوز هم در انتظار ايستاده ام...
انتظار تو ماندن برايم ارزشي دارد ... كه از گفتن خارج است.
من باختم اما منتطر مي مانم
فقط.... فقط من را از صفحه ی دلت پاک نکن چون بی تو
هرگز نمی توانم ادامه دهم

ای که بی تو خودمو تک و تنها میبینم
هرجا که پا میذارم تو رو اونجا میبینم
یادمه چشمای تو
یاد تو هر جا که هستم با منه !
داره عمر منو آتیش میزنه !
به آسمان بگوييد
ديگرنبارد
اشکهای من همه عالم را سيراب می کند
به زمين بگوييد
ديگر نلرزد
که دلم به اندازه ويرانی تمام دنيا لرزيده است
به عقربه ها بگوييد
ديگر به دنبال هم ندوند
که من به اندازه تمام ثانيه ها لحظه ها را شمرده ام
شمرده ام تا . . .

باز هم دلتنگي ، باز هم گريه هاي شبانه ام
يه عاشق غمگين ، در حسرت شبهاي بي ستاره ام
سخت دلتنگم ، سخت بيقرار و بي تابم ...
كجاست شانه هاي گرم و مهربانت ، تا گريه كنم ؟
كجاست آن لبخندهاي عاشقانه ات تا باز هم ديوانه شوم ؟
چرا ديگر درد دلي براي گفتن نداري ؟
چرا اشكهايت را از من پنهان مي كني و حرفي براي گفتن نداري ؟
چرا قلب عاشقم را در انتظار چشمانت مي سوزاني ؟
آنقدر دلتنگ چشمانت هستم كه نمي توانم در هيچ چشم ديگري نگاه كنم
آنقدر بيقرارم كه هيچ اتفاقي ، دل غمگينم را شاد نمي كند
براي گريستن ، شانه هايت را كم دارم
شانه هايي كه بارها و بارها در خواب و خيال ، تكيه گاه دل عاشقم بود
براي عاشقي ، نگاههاي زيبايت را كم دارم
نگاههايي كه تنها دليل زندگي و عشقم شد
چرا ديگر براي غصه ها ، اشكها و دلتنگي هايم جوابي نداري ؟
شب دراز است و من هنوز هم در انتظار نسيم صبح سپيد مانده ام
اي دل ديوانه ي من ! با غمهايت بساز و با اشكهايت بسوز ، اما دم نزن
اي دل عاشق و بيقرار من ! صبر كن شايد نسيم ، خبري از عشق برايت بياورد
اي دل بساز ! شايد قاصدك خبري از يار آورد
صبر مي كنم و عاشق مي مانم كه خوشبختي از آن عاشقان است.
امروز همه چيز روبه راه است!!!
همه چيز آرام ... آرام ...است باورت ميشه؟
ديگر ياد گرفته ام شبها بخوابم "با ياد تو"
تو نگرانم نشو!
همه چيز را ياد گرفته ام!
ياد گرفته ام چگونه با تو باشم بي آنكه تو باشي!
ياد گرفته ام ... نفس بكشم بدون تو ... و به ياد تو
ياد گرفته ام چگونه نبودنت را با روياي با تو بودن ...
و جاي خالي ات رو با خاطرات با تو بودن پر كنم!
تو نگرانم نشو!
همه چيز را ياد گرفته ام!
راه رفتن در دنياي بدون تو رو ياد گرفته ام
ياد گرفتم كه چطور بي صدا گريه كنم
یاد گرفته ام چطور صدای هق هق گریه ام با بالشتم بی صدا کنم
و مهم تر از همه ياد گرفتم كه به يادت زنده باشم و زندگي كنم
اما هنوز يك چيز هست كه ياد نگرفته ام...
كه چگونه...!!!براي هميشه خاطراتت را از صفحه دلم پاك كنم...
و نميخوام هيچ وقت ياد بگيرم
تو نگرانم نشو!!
"فراموش كردنت "را هيچ وقت ياد نخواهم گرفت.

دلتنگم ...دلتنگ تو...دلتنگ من...دلتنگ لبخندهایمان!
دلتنگ همه چیزهایی که از آن ِ من و تو بود...!حیف که بود...!
دلتنگ صدایی هستم که هربار مرا به نام صدا می زد و چشم هایی که هر بار خیره به من می ماند.
دلتنگ دست هایی هستم که نوازشگرم بود وشانه هایی که تکیه گاه دلتنگیم...!
دلتنگم...دلتنگ ِتو...!
اما امروز نه دستی هست که نوازشم کند و نه شانه ای که تکیه گاهی باشد برای دلتنگیَم...!
امروز نه دستانت را دارم ،نه نگاهت را،نه شانه هایت را ...!
امروز عجیب دلتنگم و تو نیستی...
امروز می خواهمت و تو نیستی...
امروز چشم هایم تو را می خواهد،لب هایم نام تو را فریاد می زند،و دستانم عجیب دلتنگ لمس ِ دست های گرم توست...
دلتنگم ...دلتنگ ِ همه ی روزهایی که تو را داشتم...!دلتنگ ِ همه ی روز هایی که تو مرا داشتی...!
امروز اما عجیب دلتنگتم و تو نیستی...
امروز تو دلتنگ ِ کیستی...؟چشم هایت به کدامین سوست...؟
کدام دست دستانت را می فشارد؟کدام قلب خانه ی توست...؟
امروز شانه هایت پناه ِ کدامین دل ِ دلتنگ است...!؟!!!؟!

کجا رفته نمی دانم ...
به دیدارش منتظرهستم
که شاید روزی بازآید .
چه شبهایی سحرکردم
به امیدی که می آید ...
مرا از این انتظارکور
ازاین مقصود بی مقصد
که می دانم خود دلیلش چیست می راند ...
به این امید که می آید ...
به هر خط فریب آرزویی ، دل بستم
به هرراهی که می گفتی تو من
چشم نظربستم .
ولی افسوس رفت و گذشت از من
همچو ابری سایه وار ازمن
نه دستش را تکان می داد
نه لبخندی به من می زد ...!
من دیگرباور کرده ام ان رفته من ماندم و من و انتظار


می خواهم برایت بنویسم اما مانده ام که از چه چیزی و از چه کسی بنویسم؟
از تو که بی رحمانه مرا تنها گذاشتی یا از خودم که چون تک درختی در کویر خشک هستم
از تو بنویسم که قلبت از سنگ بود یا از خودم که شیشه ای بی حفاظ بودم از چه بنویسم؟
از دلم که شکستی یا از نگاه غریبه ات که با نگاهم اشنا شد ؟
ابتدا رام شد اشنا شد و سپس رشته مهر گسست و رفت و ناپیدا شد
از چه بنویسم؟
از قلبی که مرا نخواست یا قلبی که فقط تو را می خواست؟
شاید هم در دادگاه عشق محاکمه بشویم دادستان تو را مقصر نداند و بر زود باوری قلب منکه تو را بی ریا و مهربان انگاشت اتهام بزند
شاید از اینکه زود دلبسته شدم و از همه ی وابستگی ها بریدم تا تو را دوست داشته باشم
به نوعی گناهکاری شناخته شدم.
نه!نه!شاید هم گناه را به گردن چشمان تو بگذارند که هیچ وقت مرا ندید
یا ندیده گرفت چون از انتخابش پشیمان شده بود عشقم را حلال کردم تا جان تو را ازاد کنم
که شاید دوری موجب دوستی بیشترمان بشود و تو معنای دوست داشتن را درک کنی
اما هیهات ... که تو ان را در قلبت حس نکردی و معنایش را ندانستی...
از من بریدی و از این اشیان پریدی...
((ای کاش هیچ گاه نگاهمان با هم اشنا نشده بود...
ای کاش هرگز ندیده بودمت و دل به تو دلشکن نمی بستم
ای کاش از همان ابتدا بی وفایی و ریاکاری تو را باور داشتم انتظار باز امدنت بهانه ای برای های های گریه های شبونه ام شد و علتی برای چشم به راه دوختن و از اتش غم سوختن و دیده به درد دوختم))
اما امشب می نویسم تا تو بدانی که دیگر با یاداوری اولین دیدارمون چشمانم پر از اشک نمیشود چون بی رحمی ان قلب سنگین را باور دارم
امشب دیگر اجازه نخوام داد که قدم به حریم خواب ها و رویاهایم بگذاری
چون این بار(من) اینطور خواسته ام هر چند که علت رفتن تو را نمی دانم
و علت پا گذاشتن روی تمام حرفایت را...
باور کن....
که دیگر باور نخواهم کرد عشق را...دیگر باور نمیکنم محبت را...
و اگر باز گردی به تو نیز ثابت خواهم کرد ...
برای تو می نویسم ....
برای تويی كه تنهايی هايم پر از ياد توست...
برای تويی كه قلبم منزلگه عـــشـــق توست...
برای تويی كه احساسم از آن وجود نازنين توست...
برای تويی كه تمام هستی ام در عشق تو غرق شد...
برای تويی كه چشمانم هميشه به راه تو دوخته است...
برای تويی كه مرا مجذوب قلب ناز و احساس پاك خود كردی...
برای تويی كه وجودم را محو وجود نازنين خود كردی...
برای تويی كه هر لحظه دوری ات برایم مثل یک قرن است ...
برای تويی كه سـكوتـت سخت ترين شكنجه من است....
برای تويی كه قلبت پـاك است...
برای تويی كه در عشق ، قـلبت چه بی باك است...
برای تويی كه عـشقت معنای بودنم است...
برای تويی كه عـشقت معنای بودنم است...
برای تويی كه غمهایت معنای سوختنم است...
برای تویی که آرزوهایت آرزویم است...
دکتر گفت : در را شکستی ! بیا تو .
در باز شد و دختر کوچولوی نه ساله ای که خیلی پریشان بود به طرف دکتر دوید : آقای دکتر ! مادرم !
و در حالی که نفس نفس میزد ادامه داد : التماس میکنم با من بیایید مادرم خیلی مریض است .
دکتر گفت : باید مادرت را اینجا بیاوری من برای ویزیت به خانه کسی نمی روم .
دختر گفت ولی دکتر من نمی توانم اگر شما نیایید او میمیرد و اشک از چشمانش سرازیر شد .
دل دکتر به رحم آمد و تصمیم گرفت همراه او برود .
دختر دکتر را به طرف خانه راهنمایی کرد جایی که مادر بیمارش در رختخواب افتاده بود .
دکتر شروع کرد به معاینه و توانست با آمپول و قرص تب او را پایین بیاورد و نجاتش دهد.
او تمام طول شب را بر بالین زن ماند تا علائم بهبود در او دیده شود .
زن به سختی چشمانش را باز کرد و از دکتر بخاطر کاری که کرده بود تشکر کرد .
دکتر به او گفت : باید از دخترت تشکر کنی . اگر او نبود حتما" میمردی !
مادر با تعجب گفت : ولی دکتر دختر من سه سال است که از دنیا رفته !
و به عکس بالای تختش اشاره کرد .
پاهای دکتر از دیدن عکس روی دیوار سست شد .
این همان دختر بود ! فرشته ای کوچک و زیبا


کسی را دوست دارم که مدت هاست از پیشم رفته
اما من باور نکردم
در ته مانده های ذهنم کسی را پنهان کردم
که هیچ گاه دوستم نداشت
هیچ وقت لبخندی واقعی ٬حتی قطره ای اشک
یا شاید لحظه ای انتظار برایم نداشت
برای چه هنوز دوستش دارم نمی دانم !!!!
ولی هنوز هم در تک تک قطره های باران
خاطرات روزهای بودنش را می بینم
خدایا جز تو کسیو ندارم که نامه های شبانه ام را به او بسپارم خداوندا فقط ازتو کمک می خوام
می خوام این غبار خاطره ها رو از دلم بیرون کنم بتونم راحت باشم بدون فکر و خیال
مثل کسی که به خیال خودش عزیزترینشو از یاد برد
----------------------------------------------------
برایت سالها می نویسم
سالها بعد که چشمانت عاشقم می شوند
افسوس که قصه مادر بزرگ درست بود
همیشه یکی بود و یکی نبود .
چشمای منتظر به پیچ جاده
دلهره های دل پاک و ساده
پنجره ی باز و غروب پاییز
نم نم بارون تو خیابون خیس
یاد تو هر تنگ غروب تو قلب من میکوبه
سهم من از با تو بودن غم تلخ غروبه... 
غروب همیشه واسه من نشونی از تو بوده
برام یه یادگاریه جز اون چیزی نمونده...
تو ذهن کوچه های آشنایی پرشده از پاییز تن طلایی
تو نیستی و وجودم و گرفته شاخه ی خشک پیچک تنهایی! 


می دونی رفتن تو ، توی تقدیر منه ، گریه های بی صدا ، سهم فردای منه ، می دونی اشکای من ،
مث بارون می بارن ، آخه تو که نباشی ، دیگه مانع ندارن


قسم نمی خورم ولی خیلی دلم گرفته ، پشت تموم شیشه ها بارون غم گرفته
یه روز تو بودی و هنوزم مثل اینه که چشام ، غیر تو هیشکیو ندید
تو بودی که حرف منو با گریه شنیدی ، میگفتی که:گریه نکن ابرکه نم گرفته
بارون همیشه اینجوری ساکت و سرده اما.......
وقتی تو نیستی روزامم مثل شبم گرفته ، بازم عهدی که با پنجره ی تو بستم
یادت به یادم میمونه خیلی دلم گرفته 



امشب دلم سبک شده دیگه..... نه اشکی دارم نه دلخوری.....
" دیشب با خدا درد دل کردم"
دیشب یاد این افتادم که هرچی دارم رو خدا بهم داده...
هرچی ندارم رو هم خدا یه روز بهم داده بود و اگه حالا ازم پسشون
گرفته که من نباید گریه کنم...
مگه نه؟؟؟؟
عزیزم...گلم:
"عشق تو یه امانت بود"
امانتی که خدا بهم داده بود...منم اون امانت رو دیشب به خدا پس دادم!!
اونم با اضافه کردن عشق خودم بهش...!!
دلتنگم خیلی...

می دونی!می دونی خیلی عذابه وقتی عشقتو می بینی وقتی باهاش حرف میزنی ولی نمی تونی حرف دلتو بهش بگی!خیلی سخته وقتی می شینه رو به روت با یکی دیکه گرم می گیره
بعد هم ازت می پرسه که چرا ناراحتی؟!خیلی سخته بهش دروغ بگی دوست داری داد بزنی بگی آخه بی رحم من دوست دارم چرا نمی فهمی!ولی باز هم هیچی نمی گی.مجبوری همش الکی بخندی تا هیچ کس نفهمه عاشقی!
وقتی حالت بده وقتی همه می گن باید بری دکتر اون بفهمه که تو فقط وقتی پیشت باشه حالت خوب میشه!وقتی که دوست داری گرمی دستاشو حس کنی .دوست داری وقتی داری تظاهر می کنی که خیلی خوبی اون بفهمه که تو وجودت یه طوفانه.
دوست داری که بفهمه دوسش داری.خیلی عذابه
((اون خیلی بی رحم بود و من خیلی ساده این بود گناه من که عاشق شدم ))









امشب غصه ها به من رو کرده میخوام تا صبح ببارم ای کاش بفهمی چقدر دلتنگم...
خداوندا نمی دانم
در این دنیای وانفسا
كدامین تكیه گه را تكیه گاه خویشتن سازم
نمیدانم
نمی دانم خداوندا.
در این وادی كه عالم سر خوش است و دلخوش است و جای خوش دارد.
كدامین حالت و حال و دل عالم نصیب خویشتن سازم
نمی دانم خداوندا
به جان لاله های پاك و والایت نمی دانم
دگر سیرم خداوندا.
دگر گیجم خداوندا
خداوندا تو راهم ده.
پناهم ده .
امیدم خداوندا .
كه دیگر نا امیدم من و میدانم كه نومیدی ز درگاهت گناهی بس ستمبار است و لیكن من نمیدانم
دگر پایان پایانم.
همیشه بغض پنهانی گلویم را حسابی در نظر دارد و می دانم كه آخر بغض پنهانم مرا بی جان و تن سازد.
چرا پنهان كنم در دل؟
چرا با كس نمی گویم؟
چرا با من نمی گویند یاران رمز رهگشایی را؟
همه یاران به فكر خویش و در خویشند. گهی پشت و گهی پیشند
ولی در انزوای این دل تنها . چرا یاری ندارم من . كه دردم را فرو ریزد
دگر هنگامه ی تركیدن این درد پنهان است
خداوندا نمی دانم
نمی دانم
و نتوانم به كس گویم
فقط می سوزم و می سازم و با درد پنهانی بسی من خون دل دارم. دلی بی آب و گل دارم
به پو چی ها رسیدم من
به بی دردی رسیدم من
به این دوران نامردی رسیدم من
نمیدانم
نمی گویم
نمی جویم نمی پرسم
نمی گویند
نمی جوند
جوابی را نمی دانم
سوالی را نمی پرسند و از غمها نمی گویند
چرا من غرق در هیچم؟
چرا بیگانه از خویشم؟
خداوندا رهایی ده
كللام آشنایی ده
خدایا آشنایم ده
خداوندا پناهم ده
امیدم ده
خدایا یا بتركان این غم دل را
و یا در هم شكن این سد راهم را
كه دیگر خسته از خویشم
كه دیگر بی پس و پیشم
فقط از ترس تنهایی
هر از گاهی چو درویشم
و صوتی زیر لب دارم
وبا خود می كنم نجوای پنهانی
كه شاید گیرم آرامش
ولی آن هم علاجی نیست
و درمانم فقط درمان بی دردیست
و آن هم دست پاك ذات پاكت را نیازی جاودانش هست
تو به من خندیدی و نمیدانستی ٬من به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیده ام
باغبان از پی من تند دوید٬ سیب را دست تو دید غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک٬ و تو رفتی و هنوز
سالهاست که در گوش من آرام آرام٬ خش خش گام های تو تکرار کنان
میدهد آزارم ومن اندیشه کنان غرق این پندارم که چرا ؟
خانه ی کوچه ی ما سیب نداشت.

کاش در ظلمت شب
در همان لحظه که مهتاب به خود میپیچد
و همانجا که سکوت
شکل حادثه از درد به خود میگیرد
کاش یک لحظه فقط چهره ی تار اتاق
روشن از نور وجود تو شود
و تو انباشته از بودنها
در کنارم باشی
و دلم با تو در آن تنهایی
یک دم از شوق نگیرد آرام
بزن بارون که داگیرم دیگه آروم نمیگیرم حالا که خسته و تنهام حالا که اون دیگه رفته میفهمم تازه این درد رو چقدر تنها شدن سخته بزن بارون که عشق اون هنوزم توی نفسهامه دلیل عشق پاک من بلوره سرد اشکامه ببار شاید که برگرده تو قلبی که پر از درده ببین از وقتی اون رفته چقدر دستای من سرده ببین از وقتی اون رفته چقدر دستای من سرده بزن بارووون بزن باروون بزن بارووون بزن باروون ببین او وقتی اون رفته چقدر دستای من سرده
بزن بارون که دلگیرم دارم این گوشه میمیرم
ببار شاید که برگرده تو قلبی که پر از درده
ببار شاید که برگرده تو قلبی که پر از درده
اولين كسي كه عاشقش ميشي دلتو ميشكونه و ميره . دومين كسي رو كه مياي دوست داشته باشي و از تجربه قبلي استفاده كني دلتو بدتر ميشكنه و ميزاره ميره . بعدش ديگه هيچ چيز واست مهم نيست و از اين به بعد ميشي اون آدمي كه هيچ وقت نبودي . ديگه دوست دارم واست رنگي نداره .. و اگه يه آدم خوب باهات دوست بشه تو دلشو ميشكوني كه انتقام خودتو ازش بگيري و اون ميره با يكي ديگه ...... اينطوريه كه دل همه آدما ميشکنه
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

نظر یادتون نره ها
جدایی سخته برای من بدون تو بودن پر از درده برای من صدای بارونو میشنوم جای خالی تو رو میبینم ای کسی که با یادت روزگار میگذرانم مدام شده حرف دلم از خدا می خوام فراموشت کنم ولی حیف من نه نمیتونم